خس خس

هوای دادگاه همیشه سنگین است! صلانه صلانه در راهرو قدم میزنم، هنوز نفسم از دست پله های بلند کاخ دادگستری جا نیامده. زیپ پشت کیفم رو باز میکنم و یک نگاه به گوشی موبایلم می اندازم. چقدر احساس پیروزمندی میکنم از اینکه توانستم گوشی را از گیت ورودی رد کنم. باید تمرین کودکی کرد گاهی، مثل آنها به چیزهای کوچک خیلی بزرگ شاد شد! چند بار وسوسه شدم که عکس بگیرم اما جرات نمی کنم. عکس را باید با چشمهایم بگیرم. همه چیز باید در ذهن ثبت شود.
در چند شعبه نیمه باز بود تا آنجایی که میشد گوشهایم را تیز کردم و چشمهایم را ریز تا بفهمم چه می گذرد. اینجا شعب تشخیص است. آخرین نقطه امید محکومان، کسانی که حتی در دیوان عالی هم محکوم شده اند. نگاهم روی صورت رنگ پریده زنی چادری خشک می شود. رنگ به صورت ندارد. این پا و آن پا می کنم که حرفهایش را گوش کنم. التماس می کند: «حاج آقا… حاج آقا…» وای چقدر دیدن التماس مردم تلخ است. مخصوصا اگر این انسان «مادر» باشد (مادر… چقدر این کلمه برایم بزرگ است. به خاطرم نمی آید حرمت این کلمه را شکسته باشم) بغض و حرف و گفته های بریده بریده… چند جمله که حرف میزند می فهمم قصه چیست. پسرش محکوم به اعدام است. در تقاص قتل…
دلم چنگ می خورد. آرزو کردم کاش وکیل بودم تا نجاتش می دادم. اما نه! به خودم می گویم حسام، اسیر احساسات نشو. هر گاه التماس کسی را می شنوی که از ترس قصاص پاهایش می لرزد، یاد التماس ها و ناله های کسی را در خاطرت رسم کن که آخرین دقایق به همین آدم تمنا می کرده که زندگی اش را تباه نکند. قاضی بی صدا فقط گوش می کند. می شناسمش، جزء معدود قضاتی است که دوستش دارم. کاش می توانستم به او بگویم «حاج آقا…! چه مسند سختی داری»!  
از در شعبه میگذرم. چند قدم جلوتر روی صندلی های بزرگ سالن خودم را به تن سفت چوب می سپارم. هنوز نیم ساعت مانده تا نوبت به من برسد. وقتم را با تماشای مردم پر می کنم. شعب تشخیص برخلاف دادگاههای عمومی خیلی شلوغ نیست. متهمین پرونده های مطرح شده در این شعبه ها معمولا در زندان هستند (رسیدگی ترافعی نیست) و گاه کار به واسطه اقوام درجه یک و یا وکلا پیگیری می شود. محیط پر هیاهو نیست. دو نفر کنارم نشته اند و پر هیجان قصه پرونده شان را تعریف می کنند. همیشه اینطور مواقع افسوس میخورم که چرا ترکی بلد نیستم. فضولی کلافه ام می کند. یاد روزی می افتم که تو ی تاکسی دوتا پیر زن به ترکی خاطره تعریف می کردند و رفیقم دم گوشم ترجمه می کرد. بین راه پیاده شدیم و یک دل سیر خندیدیم.
کم کم داشت حوصله ام سر میرفت که یک مرتبه …!
عجب!
خیره شدن به انسانهایی نظیر این آدم، صحیح نیست؛ معذبشان می کند. اما… اما… نمی توانم چشم بردارم. به زور راه می آید. راه که چه عرض کنم. خودش را می کشد. اول مات کیفش می شوم. بر دوشش آویزان کرده ولی در آن نه کتاب است و نه کاغذ. کپسولی است که قلقل می کند. ماسک صورتش همه را متوجه تفاوت او می کند. اینجا همه انقدر مصیبت دارند که کسی بر این تفاوت تکیه نمی کند. همه نگاهی و گذری…
می آید و کنار من می نشیند. پوشه نارنجی و کاغذهای به هم ریخته ای که در آن قرار دارد همه نگاهم را با خود برده است. کنجکاوی امانم را بریده که این اقا اینجا چه می کند. دعوا دعوای ملکی است. عجیب است که به شعبه تشخیص رسیده. بیشتر از این کاغذها حرفی برای گفتن ندارد. دوست ندارم بفهمد که همه حواسم با اوست. اما انگار اثر ندارد، هر چند لحظه بر میگردد و نگاهم می کند و من هم چه ناشیانه زود نگاهم را می دزدم انگار نه انگار که از وقتی امده کار خودم یادم رفته.
این کیش و مات چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد، ناغافل برمی گردد، چشم در چشم، سلام می کند. هول شدم. مثل پسرکان ظفر مندی که دل از دخترکی برده اند، در سلام اول هم هول است و هم ذوق. جواب میدهم. می گوید: «شما و… وک… وک…» سرفه پشت سرفه! همه اطرافیان خیره می شوند.
حرف بریده اش را می برم! گفتم، نخیر وکیل نیستم! اما… شما امرتان را بفرمایید. خلاصه شروع می کند تعریف واقعه کردن. صورتش تکیده است. چهره ای آفتاب سوخته که به ته ریشی سیاه و سپیدی پوشیده شده. محو زندگی اش شدم. شیمیایی است. تا به امروز جانباز شیمیایی زیاد دیده ام اما نه در این حد و رودر رو… نفس نمی کشد… ناله می کند!! بازدمش مثل آه میماند. نمیدانم چطور می شود وصف کرد. انگار با هر حرفش یک جیغ کوچک همراه می شود. عجب زجری است اگر روزی نفس کردنت درد داشته باشد.
«چند سال است که حتی یک نفس راحت نکشیده ام!!» این را او می گوید، شوخی نیست. حتی یک نفس راحت. برای گفتن یک جمله ساده چند دقیقه وقت می گذرد. آنقدر که سرفه می کند. گاه که حرفش بریده می شود من ادامه اش میدهم که بداند فهمیدم و نیازی نیست همه حرفهایش را بگوید.  مشکلش را میگوید. ورقهایش را میگیرم و یک به یک ورق میزنم. راهنماییش می کنم. این را بگو… این را نگو… به این بی خود استناد کرد، سابقه مالکیت طرفت را استصحاب می کنند دعوایت منقلب می شود و برخی از کاغذها را رو می گذارم… کمک چندانی نمی شود کرد. این مرحله همه چیز تمام شده است و فقط…آنچه به عقلم میرسد می گویم تا به قاضی بگوید.
نگاه تلخی می کند و می گوید. «نمی توانم حرف بزنم! یکی دو جمله که می گویم سرفه امان نمی دهد! بعد هم قاضی فکر می کند واگیر دار است میگوید همان عقب بایست و بگو… نمی توانم ورقها را نشانش دهم.»
واگیر دار…!؟ نمیدانم چرا مقابل این مرد زبانم نمی گردد. چه بگویم!؟ به آن کسی که درد این مرد را واگیر دار می داند چه باید بگویم!؟ باید بگویم اگر درد اینها واگیر دار بود که امروز اوضاع جامعه مان این نبود. می خواهم به او بگویم درد تو حتی به همرزمانت هم سرایت نکرد، چه رسد به آنها که دیده ها را شنیده اند.
میگوید، «انگار با شیمیایی ها برخورد داشتی!». چیزی نمیگویم. واقعیت این است که برخوردی نداشتم الا معلمی که جانباز شیمیایی بود و ما نمی دانستیم چنین است. روز معلم از در کلاس که آمد تو، برف شادی زدیم. نفسش تنگ شد، افتاد و بعد هم راهی بیمارستان…؛ خنده روی لبهامان ماسید!!  میگویم کاغذت را بده، من برایت مینویسم همین را به قاضی بده.  برایش چند خط مینویسم و به دستش می دهم…
هنوز نشسته است. خداحافظی و دستی و از جایم بلند میشوم. حالا من خودم را می کشم. دلم سوخت. تو ذهنم حساب میکنم زمانی که برای جنگ رفته هم سن امروز من بوده. حساب اینها از همه جداست. من به این جماعت بدهکارم… خس خس صدایش هنوز در گوشم هست. این خس خس ذکر مدامی است که پایان نمی پذیرد. میخواهد تشکر کند. نمی تواند، سرفه… سرفه… همه چیز را با نگاهش می گوید. آقا / خانم… به شیمیایی که میرسی با چشمانش حرف میزد! دقت کن… حنجره اش یاری نمی کند…
سرفه… نگاه! …سرفه…نگاه! آن نگاه هنوز هم بر شانه دلم سنگینی می کند!
عقلم خس خس می کند… خس! … خس! … خس! … خس! …
———————————————————–
خودم و همه ! همه جا از طلبمان از جامعه می گوییم و می نویسیم…

 پس بدهکار کیست ؟!
آنهایی که مانده اند به آنهایی که رفته اند بدهکارند!
آنهایی که مانده اند به آنهایی که ذره ذره می روند هم بدهکارند!