جناب وفا
محضر محترم جناب وفا
عباس بن علی بن ابی طالب
سلام عليکم
قلم به نام شريفت که مي رسد کمر خم مي کند. در پيشگاه بزرگان به دست بوس رسيدن رسم است اما در محضر شما روی گفتن از «دست» نیست! روز و شبمان به نوشتن مي گذرد اما نميدانم چرا در اين مقام که مشرف مي شوم اشک، رونق جوهر می برد.
اشک!؟
جناب آقا؛ بحث از گريستن بر چگونگی مصيبتی که رفت نیست، که اين مصيبت نزد صاحب عزا شيرين تر از عسل است. اشک بر «چرايي» اين رخداد است؛ آنهم نه از جنس خواص، که به درک مقام عالی عصمت، بر ملکوت واقعه عاشورا می گريند. ترديدی نیست، آنگاه که آيه نازل می گردد «فسبحان الذی بيده ملکوت کل شیء» (یس/۸۳)؛ کل شیء اطلاق تام دارد بر جميع وقايع عالم لکن درک ملکوت عاشورا کجا و من کجا.
اشک من!
اشک عوامانه ای است بر حال خويشتن!
آن چرايي که گلويم را به پنجه بغض می سپارد، خوف از اين مصاف سخت حق و باطل است. مصاف جاودانه ای که از خلقت آدم با بنی ادم است؛ در وجود خودم که اين سو و آن سو مي زنم، يزيد را مي بينم که در اندرونم شعله می کشد! و من چه خوش خيال دل بسته آنم که شايد قطره اشکی به قدر بال مگسی بار عقوبت را به طرفة العينی بر چيند.
***
حضرت آقا
به اکسير محبت شما که به طرفة العينی کيميا گری می کند و سيئات را تبديل به حسنات مي کند شک ندارم. اما مگر نه اينکه محبت يعنی نهايت معرفت؟ مگه نه آنکه العشق کمال العقل!؟ من بر اين فريب عوامانه خود که ناعشق را برايم عشق جلوه مي دهد مي گريم.
مگر نصرانيان با مسيح چه کردند!؟ او را تنديس مقدس مصلوبی کردند که بر چهارميخ کشيده شد تا جور معصيت خلائق را بکشد. دين نيز از يک برنامه فعال اجتماعی، به يک نسخه پستو نشين اخلاقی بدل شد. هفته ای اگر به بی خدایی می گذشت باکی نیست، که يکشنبه ای کافی است تا به اقرار، بار سنگين گناه را به مسيح بسپاريند.
حال ما با شما چه کرديم!؟ تنديس به مسلخ رفتهء مذبوحی که آمده ای تا جور معصيت آنانی را بکشيد که مسمی به نام شیعه اند. تشيع نيز از يک مسلک ظلم ستيز و جور سوز؛ مبدل به آئين مدارا با جفا شد. اما وفا را چه گوييم؟ آنان اگر هفته ای يک روز سراغ مسيح خود مي روند من سال به سال، عاشورا به عاشورا، وای… از «نصرانی سازی تشيع» بر حال خود مي گريم.
***
بنده اگر شما را خطاب مي کند، از اين جهت است که «شيعه» يعنی عباس. ای کاش ما را نيز چون خود تربيت کنيد برای آن روز که بار ديگر امام معصومی به مصاف جور می رود. اينبار از هر طرف يزيدی فتنه خواهد کرد و چه امتحان بزرگی است آن روز. کار به هبهء جان و نفس که مي رسد پرده های تزوير فرو مي ريزد؛ آنگاه اهل تقوايي نخواهند بود الا «قليل من الآخرين».
ميدانيد آقا؟
اين روزها در مجالس عزاي شما، تقبيح مي کنند آن جماعتی را که شب کارزار مترصد خاموش شده چراغها بودند که ترک نبرد کنند. به خيال خامشان، علم امام به خاموشی چراغ مخدوش مي شود. من بر حال خود مي گريم که در روز روشن راه کج در پيش گرفته ام.
***
جناب باب الحوائج!
حاجت شماييد.
شب تاسوعا ۱۴۲۸