تکليف عاشورا

عاشورا است. ظهر هم گذشت…
هرچند در عرف عزاداری ما، ظهر عاشورا پايان نبرد است؛ اما به گواهی تاريخ، نبرد اصلی بعد از اذان ظهر آغاز مي شود تا هنگام مغرب. که اينبار در آسمان دو خورشيد غروب می کند و خونی بر دل آسمان می نشيند که تا پايان هستی اش، زدوده نخواهد شد.
و من نیز در اين اوج نبرد درونی ام که از يک سو «نار» مي تازد و از سوی ديگر «نور»؛ سراپا يک انديشه ام و آن اينکه تکليف عاشورایی من چيست؟من امروز اگر چه کنم حسينی ام؟ و اگر چه کنم يزيدی!؟ همه آن فرضيه های نسبی گری و تحويل تکليف به عقل معاشی که شايد بارها شنيده ام و گاهی نيز گفته ام؛ اينبار آرامم نمي کند. اين چه تعقلی است که هيچ از «اضطراب» من کم نمی کند!؟
اين چه خردی است که هرچه انباشته تر مي شود، سنگين ترم مي کند!؟
اين چه انديشه ای است که سرانجامش، نمي فهمد راه کدام است و چاه کدام!؟
آنگاه از سر عجز همه را يکسره مي کند و مي گويد «نمي دانم… شايد اين… شايد آن!؟»
آه!
راه کدام است!؟
در اين برهوت معرفت!؟
در اين دريای بی فانوس و طوفانی!؟

***


پاسخ اين سوالها را چند روز پيش خواندم. اما امروز باور کردم… امروز دلم شنوا بود. آنچه خواندم اين بود:
o         حسين بن علی عليه السلام را پرسيدند: آيا قائم آل محمد متولد شده است؟
o         پاسخ فرمود: خیر! اما اگر مي بود، تمام عمر را به خدمت او می گذراندم.

***

مگر نه اينکه عاشورايي بودن يعنی حسينی بودن!؟
مگر نه اينکه به گواهی قرآن ؛ معصوم هیچ نطقی بر مبنای هوی و هوس ندارد!؟
مگر نه اينکه امام معصوم غالی نيست و در هيچ بيانی به سوی «غلو» نرفته است!؟
و مگر نه اينکه حسينی بودن يعنی درک اين معنی که اگر امروز حسين بود چه مي کرد!؟
پس دوباره حديث را مي خوانم. اگر او بود، با همه عظمتش و همه اوصافی که اين روزها از او خوانده ام و شنيده ام، يک کار بيشتر نمی کرد. و آن خدمت به امامی است که حاکم بر زمان من است.
اين چه سعادت بزرگی است که من در زمانی پای به هستی گذارده ام، که چشم تمام انبيا و مرسلين، از عهد «آدم» تا ظهور «خاتم» خيره به اين زمان بوده است!؟
اين چه لطف بزرگی است که خدا در حق من کرده است که مي توانم از در خيمهء کسی خادم باشم، که بزرگواری چون حسين بن علی، شوق خدمتگزاری او را داشته است!؟
و من به شکرانهء اين نعمت خفته ام!؟
***

آب در کوزه و ما گرد جهان مي گرديم

کربلا برپاست اما من به سراغ کربلا می گردم!
امام هست و من لابه می کنم اگر تو بودی چنان می کردم و چنین!
اگرچه طوفانی که به جان دریای روزگارم افتاده بود آرام نگرفت، اما هزار شکر که در این موعد عاشورا، انگار در آن دور دستان دريا، کور سوی نور فانوسی به چشمم می خورد…
سوی رفتنم مشخص است ، اگر همتش باشد!
بايد رفت…

حسام الدين – ظهرعاشورا ۱۴۲۸