آئین یک دلگی
رسم است شام عاشورا را «شام غريبان» می نامند…
و چه سنگينی می کند غربت این شب بر سینه ام. چه تلخ است این عزای بی روضه خوان من. که من خود شور، خود عزا، خود يک غافله اسیر به یغما رفته ام امشب!
طفل می گريد چو راه خانه را گم کرده است
چون نگريم من که صاحب خانه را گم کرده ام؟
مثل مسافر ساحل خفته ای که، نوازش نسیم ساحلی، هوش از سرش برده و تنش به ماسه های لب دریا ماسیده است! ناگاه از خواب می پرد و می بینید کشتی از بندر پهلو برگفته است و حال میانه دریا می رود و این بی نوا جامانده بر ساحل، بر خود می پیچم و افسوس می خورم که با خواب رفتن خوش بودم…
بی نوا هرچه فرياد می زند، گویی گوش دريا شنوا نيست. دريا هم، همه چشم است تا نظاره گر اين رفتن باشد. و موجی که میزند جز اشک نیست. آری، اين «سفينة النجاة» من بود که رفت. اينجاست که معادله های «معاشی» وارونه می شود. اينجاست که ساحل ماندگان، غبطهء غرق شدگان را مي خورند.
چه غريب است اين شام غريبان من!
در دواتم بغض مي پيچد و از قلمم قطره قطره ناله مي چکد.
تا سحر هم اگر بنویسم باز هم همه وجودم تلمبار رنج است.
انگار دل قلمم هم گرفته است از اينهمه لاف مقامات و کرامات! انگار دل او هم به هم خورده است از طامات بافی ها و شطحیات سرایی ها. آنقدر قلمبه گویی و رسمی نویسی کرده است که گویی باورمان شده که فقط برای همین آمده ایم. اما يکباره در غروب عاشورا چشم باز می کند و می بیند که دیگران رفته و من و این قلم وامانده ایم. الحق که این است «ان الانسان لفی خسر» و حال همان «والعصر» است که می گویند. الحق که این است جزای آن «والقم»ی که گرفتار نان باشد. خدا داند؛ شاید «ن. والقلم» تکریم قلمی است که تارک «نون» باشد.
در مسلک عوامی ما، عرض ارادت به ساحت خوبان، در شام غريبان به روشن کردن يک شمع است. تا شايد تاری اين شب را به رشتهء نحيف نوری چاره کند. هيهات که من اگر شمعی داشتم، به راه خود روشن می کردم. کدام نور؟ کدام شمع؟ نور اگر هست از شماست… شمع اگر هست از آن توست…
من امشب بجای شمع؛ یک آیه از قرآن دارم. آیه ای که همه عاشورای من است. آیه ای که برایم سلالهء زلال محرم ۱۴۲۸ است. آیه ای که پیش از این هم خوانده ام اما گویی شمع خاموشی بود که دست کودک بی کبریتی سرد زندگی می کرد و حال به شعله و جرقهء چون تویی روشن شده است.
·ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه (سوره احزاب – آیه ۴)
·قرار نداده است خداوند برای هیچ مردی، دو دل در یک سینه
اف بر این چند دلی من! ردای تقوا بر تن مشرک انداخته ام. اهل دین بودن هیچ، اهل ایمان بودن هیچ، غرور و شرف مردانگی را چه کرده ام!؟
مگر نه اینکه «القلب حرم الله»!؟
مگر نه اینکه خدا، ناموس من است و من ناموس خدا!؟
مگر نه اینکه مرد با شرف، محرم خود را با غريبه به یکجا نمی نشاند!؟
مگر شرک چیست!؟ این چه بلایی است که من بر سر ناموس خویش آورده ام!؟
در این دل کاروانسرایی که همه چیز هست. من چه کم از ابوسفیان دارم؟ او اگر بت از خشت و گل ساخته بود من از جاه و مال و مقام!؟ من از نفس، من از خود بت ساخته ام. نه! نه! من حتی از خدا نیز بت ساخته ام. پروردگاری که مرا آفريد آنگونه آفریدمش که به ذائقهء خودم خوش باشد. آنگونه پرستیدم که به دل خودم می نشیند! آه من ترا پرستیدم؟ یا خود را؟
· ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه
هنر يک دلگی در آن است که اهل دل باشی. اهل دل بودن یعنی توان و قابلیت برقراری «رابطه طولی» میان همه دلبرکان عالم در ظل و ذیل «دلبر اعظم»! هم عرضی دلبران یعنی بیراهه، یعنی بيابان شرک. و عجب ابتلائی است این شرک خفی.
ننگ از صدها رکعت نمازی که به جنب خوانده ام! مگر نه اینکه جنب کسی را می گویند که به انزال دچار شده است. مگر نه اینکه انزال یعنی نازل ساختن؟ مگر نه اینکه انزال یعنی فرومایه کردن؟ چه انزالی بیش از بی خدایی؟ هان!؟
· ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه
گویی خدا را می بینم که ملتمسانه در دلم نجوا می کند. که فلانی «ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه»! یعنی من در سینه تو جایی برای دیگری نگذاشته ام. این چه کاری است که با من میکنی… ؟
***
بس است!
این قلم را اگر به حال خود واگذارم، امشب یکسره ناله نویسی می کند.
با خود می گویم. اگر بنا بود نامه ای بنویسم، بی تردید به سوی امام زمان خود می نوشتم آنهم مختصر:
از حسام
به امام
یا ابانا، استغفرلنا ذنوبنا (سوره یوسف – آیه ۹۹)*
والسلام
شام غریبان – عاشورا ۱۴۲۸
———————————-
* ای پدر! از جانب ما توبه نما، برای گناهانی که کرده ایم.